نظريات مربوط به اختلال يادگيري خواندن

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

1) نظريه غلبه طرفي مغز

در مغز انسان سازمان فعاليتها براي رفتارهاي مختلف متفاوت است . بعضي كارها مثل ديدن و شنيدن توسط هر دو قسمت مغز كنترل مي شود در حاليه در برخي ديگر از مهارتها ،‌روال بدين گونه نيست و معمولا بيشتر مهارتها توسط يك نيمكره مغز كنترل مي شود .

نيمكره راست بيشتر در كنترل ساخت و ايجاد تشخيصهاي پيچيده ديداري و فرآيندهاي غير كلامي و نقش دارد . در حالي كه تسلط يا غلبه نيمكره چپ مغز براي مهارتهاي كلامي در بزرگسالان توسط تحقيقات متعددي نشان داده است .

اورتون (1937) بر اين عقيده بود كه يك طرف از مغز بايد برطرف ديگر غلبه كند و فرض او بر اين بود كه نارسايي ها در تكلم نوشتن و خواندن و غيره در اثر عدم غلبه طرفي مغز ايجاد مي شود .

گايرو فريدمن (1975بر اساس كارهاي تحقيقي در مورد چهل و يك پسر كه داراي نارساييهاي ويژه در يادگيري هستند ، ممكن است دو نيمكره مغزشان با درجات مختلف رشد كند ، و سبب شود كه كودك نيمكره راست مغز خود را به عنوان مغز اصلي براي حل مسائل بكار ببرد ، درحالي كه اين محققان معتقدند كه نيمكره راست براي يادگيري كلامي مناسب نيست (سيف نراقي مريم و عزت الله (۱۳۷۹ ).

2-نظريه شناخت گرايان

افرادي چون ورنر ، پياژه ، و برونر معتقدند كه رشد كلامي بعد از رشد غير كلامي بوجود مي آيد . به عبارت ديگر رشد غير كلامي زيربناي رشد كلامي است . به عقيده اين دانشمندان اگر به دلايلي ارتباط و توازن رشد عادي كلامي و غير كلامي بشكلي بهم ريزد يا قطع شود ،‌احتمال دارد آن سيستمي كه بهتر رشد كرده است براي حل مسئله به كار گرفته شود .

يكي از دلايلي كه اين نظريه را تاييد مي كند اين است كه اين كودكان سعي دارند از تواناييهاي غير كلامي خود براي انجام تكاليف مدرسه بهره گيرند .

 

3-نظريه روانكاوان

طرفداران اين نظريه معتقدند كودك طبيعي با عملكردهاي نظام عصبي سالم ، ‌«من» خود را گسترش مي دهد و تكامل مي بخشد . اين كودك از امكانات فراواني براي خشنودي خود برخوردار است و با آگاهي از اينكه ديگران از او احساس رضايت دارند . خشنودي او افزايش مي يابد .

 

در مقابل كودك با نارسائيهاي ويژه در يادگيري داراي كنشهاي «من» ناقص است و اغلب تلاشهاي كودك در به انجام رساندن وظايفش به احساس ناكامي تبديل مي شود . فعاليتهاي مختلف چنين كودكي به جاي پرورش عزت نفس و ارزشمندي «من» به نكوهش خود مي انجامد . زيرا واكنشها و فعاليتهاي كودك سبب تشويق او نمي شود و بنابراين كودك دچار خود پنداره منفي ، مي شود.

4-نظريه كوتاهي دامنه توجه

طرفداران اين نظريه معتقدند كه كودكان با نارسائيهاي ويژه در يادگيري دچار اشكال درتمركز و توجه و دقت اند .

رأس (1376در كتاب جديدش مي نويسد :«به نظر مي رسد كه يك نقص ذهني وجود دارد كه بيشتر كودكاني كه دچار نارسائيهاي ويژه در يادگيري هستند با آن مواجه اند و آن عدم توانايي در تمركز دقت و توجه بر مطلب مورد بحث است». راس چنين نتيجه مي گيرد كه كودكاني كه داراي نارسائيهاي ويژه در يادگيري هستند ،‌فرآيند رشد آن ها در كسب دقت و توجه طبيعي ، دچار تاخير يا وقفه شده است .

5-نظريه فرابري آگاهيها

تاكيد بر چگونگي روند دريافت آگاهيها توسط كودكان و همچنين ماهيت كوششهايي كه آنان براي شناخت جهان پيرامون خويش مبذول مي دارند ،‌در واقع هسته نظريه فرابري آگاهيها را تشكيل مي دهد .

طرفداران اين نظريه عقيده دارند كودكان بار نارسائيهاي ويژه در يادگيري دچار دشواريهايي در خصوص دريافت ، ضبط و بازگرداندن آگاهيهاي داده شده در مجراي يادگيري خاصي هستند .

در نظريه فرابري آگاهيها فرضهاي معين وجود دارد .

فرض اول : در كسب مهارتهاي توالي رشد وجود دارد .

فرض دوم : كودكاني كه داراي نارسائيها ويژه در يادگيريي هستند در تجزيه و تحليل آگاهيها و محرك هاي دريافت شده مشكل دارند .

فرض سوم : درمان و آموزش وقتي موثر است كه اشكال موجود در فرابري آگاهيها مشخص و معين گردد .

6-نظريه تاخير در رشد

طرفداران اين نظريه معتقدند كه كودكان با نارسائيها ويژه در يادگيري كند تر از همسالان خود آگاهيها و محركهاي محيطي را در زمينه هايي خاص جذب مي كنند . بنابراين شبيه كودكان كوچكتر عمل مي كنند . تعدادي از تحقيقات پراكنده نشان ميدهد كه اين گونه كودكان از نظر كيفيت يادگيري با ديگر كودكان تفاوتي ندارند بلكه از نظر كميت متفاوت هستند ؛ يعني آنان در فراگيري مطالب كندتر يا آهسته تر از كودكان بهنجار هستند . اين نظريه توسط كرشيلي (1970) عنوان گرديد .

-نظريه ضايعات خفيف مغزي :

در اينجا اين سوال مطرح است كه آيا كودكاني كه دچار اختلالات ويژه در يادگيري هستند . و هيچ گونه ضايعه مغزي مشخص شده اي در آنان وجود ندارد ،‌آيا دچار ضايعات جزئي مغز يا عدم رشد اعصاب هستند ؟

مطالعه پرونده‌هاي طبي مختلف وگزارشهاي مادران كه توسط آون وديگران (1974) انجام شده است نشان ميدهد كه مادران كودكان با نارسائيهاي ويژه در يادگيري بيشتر از مادران كودكان طبيعي در مورد فرزندانشان مشكلات طبي داشته اند . همچنين نوزادان آنان از نوزادان عادي بيشتر ناآرامند و دچار دردهاي مزمن زيادتري هستند و نيز اين كودكان از نظر يادگيري زبان دچار اشكال اند و رفتارهاي تهاجمي و خشم بيشتري از خود نشان ميدهند .

8-نظريه چند عاملي

هاستراك (1976) در مقاله اش مي نويسد : «با اينكه نظريه هايي مختلف كه تاريخ مطالعه و تحقيقات درباره نارسائي هاي ويژه در يادگيري را تشكيل مي دهند و هر كدام توضيحات و علل گوناگوني را مطرح مي سازند بسيار با ارزش اند ؛ در اكثر آن ها سعي شده است نشان دهند كه اين پديده در اثر يك عامل بوجود مي آيد.» او پيشنهاد مي كند كه چون يادگيري فرآيند پيچيده اي است و عوامل مختلف ممكن است به آن آسيب زند ، بهتر است به جاي نظريه هاي يك عاملي كه سعي شده است توسط آن ها تمام انواع نارسائيهاي ويژه در يادگيري را توضيح دهند ، اين گونه كودكان را به گروههاي متفاوت تقسيم كنيم تا نظريه هاي مختلف هر كدام ، يك گروه از اين كودكان را شامل شود .


برچسب‌ها: اختلال يادگيري
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 0:16
برچسب‌ها : يادگيري,